یادگار ماندگار

مطالب دریافت شده از www.naghd-abarkooh.blogfa.com

مراسم عزادری در ابرکوه

امروزه هرچه داريم به بركت سيدالشهداء است

گذشت زمان، سبب فراموش شدن بسياري از رسم‌هاي گذشته شده است، براي اينكه آشنايي مختصري با تاريخچه عزاداري حضرت سيدالشهداء (ع) در منطقه ابركوه داشته باشيم به همين خاطر گفتگويي با آقاي حاج ميرمحمد حسين عظيمي مرعشي مشهور به حاج آقا «امير» يكي از روحانيون سرشناس شهرستان ابركوه و امام جماعت مسجد امام حسين (ع) محله درب قلعه انجام داده ايم. كه ذيلا ملاحظه مي‌فرماييد.

ـ تاريخ عزاداري سيدالشهداء (ع) در شهرستان ابركوه را شرح دهيد؟

ـ تاريخ دقيقي از عزاداري امام حسين (ع) در ابرقو را من به ياد نمي آورم ولي تا آنجايي كه به ياد دارم ابرقو داراي دو هيات عزاداري بوده است ( درب قلعه و دروازه ميدان ) و چون درويشان هم در ابرقو زندگي مي كردند به آنها حيدر نعمتي مي گفتند كه يك هيئت در اين محله و هيئت ديگري در محله ديگري كه مجموعاً در آنها هم گاهي اختلاف جزئي يافت مي شد و شخصي به نام « مرحوم حاج آقا ميرزا عبدالغني » بنا به تجربه هايي كه ايشان داشتند گفتند بايد دو هيات را به يك هيات تبديل كرد تا اختلافي بين آنها نباشد و ايشان دستور طبل زدن و زنجير زدن و قمه يا شمشير زدن سابق را دادند و خودشان در شب عاشورا با شاگردان خاص خود به عامه مردم تعليم مي دادند كه تا زمان رضا شاه ملعون ادامه داشت و رضاشاه دستور داد تا تمام هيات هاي عزاداري تعطيل شود و برنامه عزاداري تغيير يافت و نگذاشتند كسي روضه بخواند و اذيت‌هاي بسيار ديگري كردند . پس از خروج رضاشاه به جزيرة موريس و جانشيني پسر وي محمدرضا شاه تا حدودي عزاداري امام حسين (ع) توسط مردم شيفتة ابا عبدالله(ع) انجام گرفت و در همان اوايل كه هيأت كار خود را شروع كرده بود اختلاف جزئي بين درب قلعه و دروازه ميدان رخ داد كه يكسال بعد ار آن هر دو هيات جدا شده كه به صورت هيات درب قلعه و هيات دروازه ميدان در سال 1325.

والحمدالله مي بينيم كه امروزه تقريباً حدود 10 تا 12 هيات عزاداري با طبل و شيپور ومشغول عزاداري هستند و از بين آنها دو دستة مدوئيه و عزيز آباد و شهرسب به آنها اضافه شده است كه به ابركوه مي آيند و در جمع مردم ابركوه به عزاداري مي پردازند .

ـ در قديم افرادي با نام ذاكر و چاووش گوي بوده‌اند، درباره اين افراد توضيحاتي بفرماييد؟

ـ در ابتداي روضه خواني كه ما هم كوچك بوديم و به ياد داريم يك نفر روضه خوان بر روي منبر مي رفت و در اطراف وي چند نفر به نام ذاكر نشسته بودند و هنگامي كه روضه خوان ، گريزي ، مثلاً با نام علي اكبر (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) مي زد ذاكرها در گريز وي ذكر مي گفتند . مثلاً دربارة علي اكبر (ع) : داغي كه حسين از غم علي اكبر بر جگر داشت ، جز خالق اكبر به دل وي كه خبر داشت . و دربارة حضرت ابوالفضل (ع) سقا شنيده اي كه لب تشنه جان دهد ، يا بهر آب بازوي او جدا شود . و اين برنامه مرسوم بود و آخرين نفري كه در اجتماع ذاكران بود « سيد محمد احمد زاده ابرقويي » مي باشد كه سال پيش فوت كرده اند .

اما چاووشي ؛ در مراسم مختلف عزاداري و اغلب به عنوان شروع مراسم ، چاووشي انجام مي گيرد . چاووشي يك يا چند بيت دربارة امام حسين (ع) ، امام رضا(ع) ، و حضرت علي (ع) است كه با لحن مخصوص ادا مي شود .

چاووشي مربوط به امام حسين :

بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي كربـلا بر دلم ترسم بماند آرزوي كربلا

اي برادر سعي كن شايد خدا قسمت كند شربـت از آب خوشگـوار كربـلا

تشـنة آب فراتـم اي اجـل مهلـت بـده تا بگيرم در بغل قبر شهيد كربلا

بعد از آن گفته مي شود تو اگر شوق مرقدش داري به شاه تشنه لب دشت كربلا صلوات . به يازده پسران علي والله به ماه انور هر يك جدا جدا صلوات ، به قاسم و علي اكبر جدا جدا صلوات ، اگر خسته جاني بگو يا علي ، اگر ناتواني بگو يا علي ، تنت گر بيفتد در ميان بلا مترس از بلا و بگو يا علي يا علي يا علي .

در ابرقو چاووشي در مواقع مختلفي خوانده مي شد ؛ اول در مجالس روضه خواني كه شخصي بلند مي شود و شعرهايي مانند : هركه دارد هوس كرببلا بسم الله ، يا چه كرببلاست كه آدم به هوش مي آيد ، هنوز ناله زينب به گوش مي آيد ، خوانده مي شد .

دوم زماني كه مسافرين مي خواستند به مكه مكرمه ، كربلاي معلي يا مشهد مقدس مشرف شود هنگام حركت از درب خانه تا مكاني كه مي خواستند سوار چارپا يا ماشين شود يك عده اي جمع مي شدند و يك نفر بين آنها شعري در وصف امام حسين (ع) يا امام رضا (ع) مانند سوار باد شده ، مي خواند و آنها را در اين مسير همراهي مي كردند و زمان برگشت از مسافرت هم چاووشي مي خواندند و مردم جمع مي شدند و روبوسي مي كردند و به آنها تبريك مي گفتند .

سوم از چاووشي ها كه هنوز هم در بعضي از روستاها وجود دارد ؛ براي اطلاع رساني به مردم است تا آنهادر جايي گرد هم آيند، مثلا : هنگامي كه در مكاني روضه خواني بود شخصي بر بالاي بام خانه يا بلندي مي رفت و شروع به چاووشي خواني مي كرد و همان شعرها را مي خواند و مردم مي فهميدند كه در آن مكان روضه خواني است و در آنجا تجمع مي كردند .

چهارم چاووشي براي مردگان بود ، كه بعضي مردم براي مردگان خود مي خواندند و آنها را ياد مي كردند كه وقتي كسي عزيز خود را از دست مي داد بايستي دو يا سه قاري سه شبانه روز كنار قبر بروند و در آنجا به ختم قرآن بپردازند .(البته خانواده اي كه عزيز از دست داده بايد غذاي آنها را تامين كند) و روز دوم هم به جز فاتحه خواني مراسم خاصي نبود ولي در روز سوم از درب خانه مصيبت ديده‌گان ، تعدادي بچه هاي فقير جمع مي شدند و سيني هايي را كه در آنها انگور خشك و توت خشك و قند وبود از آن خانواده مي گرفتند و پشت سر آنها قاري كه هم سيني كوچك و زيبايي را كه درون آن برنجي با زعفران تزئين شده بود ، راه مي افتادند تا به كنار قبر مي آمدند و يك نفر هم كار چاووشي مي كرد و در پايان مراسم هر كس سيني ها را براي خود بر ميداشت كه اين رسم تقريباً از بين رفته است .

ـ لطفاً دربارة طبالان و شيپورزنان گذشته ابركوه و سبك آنها توضيح بدهيد؟

ـ طبل دو نوع بوده است يكي طبل پوستي كوچك و ديگري طبل پوستي بزرگ كه به آن «اسكندر» مي گفته اند كسي را كه ما ياد داريم سرپرستي افراد طبل زن و زنجير زن و در ضمن استادي آنها را بر عهده داشت « مرحوم فتح الله اسماعيل» مشهور به فتح الله ام كلثوم بوده است ( كه فتح الله مردي بلند قد ولي خميده و با موها و ريش سفيد و بلند بوده است ) وي به گونه اي زنجير را بر شانه هاي خود فرود مي‌آورد كه بدن وي تكان نمي خورد و البته امروزه كمتر كسي مي تواند اينگونه زنجير بزند وي چند شاگرد داشت كه زنجير زني را به آنها تعليم داده بود و از جمله آنها استاد ميرزا بوده كه در محله گل كاران زندگي مي كرده و ظاهراً شغل وي دلاكي بوده است .

موزيك هيأت‌هاي عزاداري ابركوه به اين صورت بوده است ؛

مثلا : طبلي كه امروزه در ابركوه زده مي‌شود(البته در بسياري از هيأت ها ) ،با داراي اين آهنگ مي‌باشد ؛

مظلومم حسين مظلوم حسين ،مظلومم حسين مظلوم حسين .

در آن زمان هنگامي كه طبالان و زنجيرزنان به مكان روضه خواني مي رسيدند ، هرگز به آن محفل وارد نمي شدند تا اينكه مراسم روضه خواني تمام شده و توسط روضه خوان گريزي زده شود ، زنجير زنان و طبالان شروع به عزاداري كرده و وارد مجلس مي شدند ولي امروزه به علت جمعيت زياد و برنامه هاي فشرده متأسفانه ديگر رعايت اين گونه مسائل نمي شود.

در زمان رضا شاه يكسال تا دوسال ، مراسم زنجير زني و طبل زدن تعطيل شده و بعد از فتح الله فرزند وي « حسين پورصدري » به جاي پدرش هيات زنجيرزني و طبل زني را سرپرستي مي كرد و امروزه هم نوه ها ، اقوام و خويشان وي طبالي مي كنند و تنها شيپور زن قديمي كه من به ياد دارم مرحوم « حاج عباس عزيزي پناه » مشهور به عباس شيپور زن است .

ـ چگونه نخل برداري در ابركوه صورت مي‌گفته است ؟‌شرح دهيد؟

ـ نخل يك سازه چوبي است كه قسمت جلو و عقب آن از قطعات كوچك چوب به شكل نخلي بزرگ و شبكه شبكه ساخته شده و وسط آن با چوب اسكلت بندي شده است . براي پايه هاي آن چهار قطعه چوب به صورت عمودي در چهار طرف و براي بلند كردن آن چند قطعه چوب به صورت افقي تعبيه شده است .

استان يز د داراي نخل هايي است كه مشهور به نخل امير المؤمنين است مراسم نخل برداري در زمان صفويه پايه گذاري شده است . نخل ابرقو در ژاندارمري سابق بوده است ( ميدان امام حسين فعلي ) و اين نخل را بعد از ظهر عاشورا تزئين مي كردند و بر بالاي آن شيپورزني قرار مي گرفت و شيپور مي زد و مردم با نواي حسين حسين به زير آن رفته و آن را از زمين بلند مي كردند و با نواي يا علي و يا حسين ، شاه حسين حركت مي كردند و مسيري را دور مي زدند و دوباره باز مي گشتند و در بين راه مردم بر سر و سينه خود مي زدند و يا حسين مي گفتند و گوسفند قرباني مي كردند . البته هنگام دور زدن نخل چاووش گو اين شعار را مي خواند :

اي تشنه لـب تـو طاقت خنـجر نداشتـي . گويا غريب بودي و مادر نداشتـي

غسلت كه داد و كي كفنت را بريد و دوخت. بر حالت غريبت آيا دل كه سوخت

و اين مراسم ادامه داشت تا زماني كه مردم به دلايلي سر و صداي آنها بلند شد و گفتند كه نخل را برداشته و در حسينية چهارده معصوم معروف به ( حسينية بازار) بگذاريد و تاكنون هم به علت شكستگي پايه هاي آن و كمي جا جهت حمل و نقل آن تا به حال در آن مكان باقي مانده است و هر سال به فراموشي كامل سپرده مي شود .

ـ آخرين سخن شما در خصوص بركت وجودي امام حسين (ع) براي امت مسلمان چيست؟

ـ امروزه هر چه داريم به بركت امام حسين (ع) مي باشد .

مصاحبه فوق  توسط آقای حامد اکرمی انجام شده که جا دارد در اینجا به خاطر تلاشی که برای حفظ یادمانها و شخصیتهای شهرستان ابرکوه انجام می دهند از این جوان نخبه شهر مان قدر دانی  و تشکر نمائیم


نقل از : www.abarsaba.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  | 

مرحوم میرسیدحسین خاتون‌آبادی

اولین مسئول نمایندگی معارف ابرکوه و اولین مدیر دبستان دولتی مردی بود اهل اصفهان با دلی مملو از محبت به شهر باستانی ابرکوه که کمتر کسی نامش را از یاد برده است. مرحوم سید‌حسین خاتون‌آبادی در اذان صبح روز عزه ماه رمضان‌المبارک سال 1316ه.ق در خانه پدری محله پا‌قلعه اصفهان متولد شد و در سایه پدری زاهد، متقی و عالم به اصول مبین اسلام مرحوم حاج‌میرزا‌محمود خاتون‌آبادی و دامان مادری عفیف تربیت گردید. پس از گذشت دوران طفولیت به تحصیل در دبستان حقایق که موسس آن مرحوم سیدمحمد حقایق از سادات داراب فارس بود مشغول شده و پس از پنج سال تحصیل در این مدرسه با گذراندن دروس صمدیه و شرح الموزج بعلت تعطیل شدن مدرسه حقایق در مدرسه جده کوچک حجره گرفت و به تحصیل مقدمات پرداخت و چند سالی در این مدرسه با مباحثات و مناقشات عربی با طلّاب علوم دینی، روزگار را طی و در ربیع الاول سال1335ه.ق عازم تهران شد و مدتی در مدرسه شیخ عبدالحسین و چندی در مدرسه آصفیه در یکی از حجره‌ها ساکن شد و روزها در مدرسه سیروس که در آن زمان عنوانی داشت به تحصیل علوم جدید پرداخت. در سال های 1342و43ه.ق به نجف اشرف رفت و مختصری از فقه، اصول، فلسفه و حکمت را فرا گرفت و پس از مراجعت به ایران در سال1298ه.ش به خدمت اداره معارف در‌آمد. چند سال در تهران و ساوجبلاغ به تعلیم دانش‌آموزان پرداخت و بعد از خدمت در شهرهای ابرقوه ، شهرضا و اردکان فارس به مدت 25 سال در سال1323ه.ش به اصفهان مراجعت کرد و به تالیف کتاب‌های متعددی همت گماشت.

علی رضاییان / http://abarmahtab.blogfa.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  | 

پروفسور الکساندروف روسی

ذهن هربیننده بادیدن ابرکوه به نقطه ای متمرکز می گردد، شاید شما هم متوجه شده باشید با دیدن سرو اولین سئوالی که پیش می آید سن وقدمت سرو می باشد در طول تاریخ بسیار کسانی بوده اند که سن سرو را تخمین زده اند اما نام پروفسور الکساندروف روسی ومسیو گدار فرانسوی بیشتر مطرح است اکنون مطلبی را درمورد آندره گدار بری اطلاع عزیزان می آوریم:
آندره گدارANDRE GODARD در سال 1881 میلادی در پاریس به دنیا آمد. تحصیلات خود را در دانشکده هنرهای زیبای پاریس به پایان برد. در سال 1307 شمسی مطابق با 1929 میلادی به دعوت دولت وقت ایران، برای سازماندهی و راه اندازی اداره کل باستان شناسی وارد ایران شد. به موجب قراردادی رسمی که به امضای وزیر وقت معارف رسیده بود، اداره موزه وزارت معارف را تا سال 1312 عهده دار بود. از ابتدای سال 1313 با حفظ سمت، به ریاست کتابخانه وزارت معارف و با تأسیس موزه ایران باستان به سمت مدیر کل موزه منصوب شد.

ارسال : احمد مولودی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  | 

مارکو پولو

مارکو پولو (به ایتالیایی: Marco Polo) (زاده ۱۵ سپتامبر ۱۲۵۴ - درگذشته ۹ ژانویه ۱۳۲۴) تاجر و جهانگرد ونیزی بود. وی بین ۱۲۷۱ تا ۱۲۹۵ از اروپا به آسیا سفر کرد و ۱۷ سال در چین اقامت داشت.

مارکو پلو به همراه پدرش ، نیکول پولو و عمویش مافئو از اولین اروپاییانی بودند که از طریق جاده ابریشم به چین سفر کردند و به ملاقات قوبلای خان نوه چنگیز خان و اولین امپراتور چین از سلسله یوان رفتند . آنها در این سفر از سرزمینهایی همچون بیت المقدس و ایران و آسیای میانه بازدید کردند . شرح حال این سفرها در سفر نامه مارکو پولو نوشته شده‌است.
مارکوپولودرمسیر جاده ابیشم از ابرکوه نیز عبور کرده واز سرو ابرکوه نیز درسفرنامه خود اینچنین نوشته است :
«يكي از چند سروي كه در ايران ديده ام سرو خوش بالاي ابركوه است كه همچون آبشاري سبز از آسمان بر روي زمين تنيده ابركوه فرو مي آيد و از هر طرف كه وارد ابركوه شوي سرو كهنسال و پرطراوت مانند چراغ دريايي سبزي ما را به بندر درياي كوير و خورشيد تابان فرا مي خواند»
ارسال : احمد مولودی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  | 

تاریخچه ابرکوه

بَرْقوه‌، يا ابركوه‌، شهري‌ قديمى‌ در فارس‌، و امروزه‌ مركز بخش‌ ابركوه‌ از شهرستان‌ آبادة استان‌ فارس‌ با 53 و/17 طول‌ شرقى‌ و 31 و 10 عرض‌ شمالى‌ و 500 ،1متر ارتفاع‌ از سطح‌ دريا و 977 ،2خانوار و 370 ،15نفر جمعيت‌ (جدول‌). ابركوه‌ در 72 كيلومتري‌ آباده‌ و 216 كيلومتري‌ يزد و 299 كيلومتري‌ شيراز واقع‌ شده‌ است‌.
وجه‌ تسميه‌: نام‌ اين‌ ناحيه‌ در منابع‌ قديم‌ و جديد به‌ صورتهاي‌ زير آمده‌ است‌: ابرقوه‌، ابركويه‌ (ابن‌خردادبه‌، 46، 51)، ابرقويه‌ (ابن‌ حوقل‌، 2/263)، برقوه‌ (مقدسى‌، 437)، وَرْكوه‌ (ياقوت‌، 1/69)، در كوه‌ (قزوينى‌، 137)، كه‌ احتمالاً تصحيف‌ «ابركوه‌» است‌، زيرا قزوينى‌ خود آن‌ را به‌ «قرب‌ الجبل‌» معنى‌ كرده‌ است‌، بركوه‌ (مستوفى‌، 121)، ابرقو (عبدالرزاق‌ سمرقندي‌، 225)، ابركوه‌ (گدار، 1/23)، برقويه‌ (اصطخري‌، حاشية ص‌ 153).
علت‌ نامگذاري‌ آن‌ را چنين‌ گفته‌اند كه‌ چون‌ نخستين‌ بناي‌ اين‌ شهر در پايان‌ يا بالاي‌ كوهى‌ بوده‌ است‌ آن‌ را بركوه‌ يا بركو گفته‌اند و بعدها كه‌ شهر به‌ محل‌ كنونى‌ و صحرا منتقل‌ شده‌، به‌ اعتبار موقعيت‌ پيشين‌ «بركو» ناميده‌ شده‌ است‌. سپس‌ الفى‌ بر آن‌ افزوده‌ شده‌ و كاف‌ تبديل‌ به‌ قاف‌ گرديده‌ و به‌ صورتهاي‌ «ابرقوه‌» و «ابرقويه‌» درآمده‌ است‌ (مستوفى‌، همانجا؛ فسايى‌، 171؛ مصطفوي‌، 3). البته‌ صورت‌ قديمى‌تر حرف‌ اضافة «بر» در پهلوي‌ و فارسى‌ باستان‌ «اَبَر» است‌ و «ابركوه‌» يعنى‌ بركوه‌، بالاي‌ كوه‌ (قس‌:اَبَر قُباذ).
سيماي‌ طبيعى‌: ابركوه‌ در ناحيه‌اي‌ كويري‌ و در جلگه‌اي‌ گسترده‌ قرار دارد. رشته‌ كوههاي‌ اخلع‌، على‌ آباد و ارنون‌ به‌ ترتيب‌ در سمت‌ شمال‌ و شرق‌ آن‌ كشيده‌ شده‌ است‌. هواي‌ آن‌ در تابستان‌ گرم‌ و خشك‌ (گرماي‌ آن‌ در تابستان‌ تا 40 درجه‌ مى‌رسد) و در زمستان‌ سرد (تا 5 درجه‌ زير صفر) است‌. ميزان‌ بارندگى‌ آن‌ كم‌ است‌ و رودهاي‌ فصلى‌ در زمان‌ بارندگى‌ در آن‌ جريان‌ دارد كه‌ به‌ باتلاقهاي‌ منتهى‌ به‌ كوير فرو مى‌رود. آب‌ مشروب‌ و مورد نياز كشاورزي‌ ابرقو از رشته‌ قناتهاي‌ بسيار طولانى‌ و آبهايى‌ كه‌ از ارتفاعات‌ سرازير مى‌شود، تأمين‌ مى‌گردد. گرچه‌ در شهر و اطراف‌ آن‌ باغ‌ و درخت‌ نيست‌، اما زمينهاي‌ ناحية ابرقو از مساعدترين‌ مناطق‌ كشاورزي‌ آباده‌ است‌. در اين‌ ناحيه‌ گورخر و آهو يافت‌ مى‌شود (فسايى‌، همانجا، شريف‌، 124).
سابقة تاريخى‌: از تاريخ‌ بنياد نهادن‌ ابركوه‌ آگاهى‌ دقيقى‌ در دست‌ نيست‌، اما از منابع‌ تاريخى‌ و جغرافيايى‌ بر مى‌آيد كه‌ اين‌ شهر سالها پيش‌ از اسلام‌ وجود داشته‌ است‌. در بعضى‌ از منابع‌ به‌ وجود اين‌ شهر به‌ هنگام‌ پادشاهى‌ كيكاووس‌ (دومين‌ پادشاه‌ از سلسلة كيانيان‌) و زمان‌ سياوش‌ اشاره‌ شده‌ است‌ (ياقوت‌، 1/70؛ قزوينى‌، 137). جغرافى‌دانان‌ قديم‌ ابرقو را يكى‌ از شهرهاي‌ اصطخر به‌ شمار آورده‌اند (اصطخري‌، 125) كه‌ در 39 (مستوفى‌، 188)، 42 (ابن‌ بلخى‌، 164)، 44 (اصطخري‌، 129) 51 (ابن‌ خردادبه‌، 51) فرسنگى‌ شيراز و در 30 (اصطخري‌، 129-130) يا در 43 (ابن‌ خردادبه‌، همانجا) فرسنگى‌ِ يزد واقع‌ شده‌ و در 3 مرحله‌اي‌ اصطخر قرار داشته‌ است‌. بعضى‌ نيز آن‌ را در سرحد فارس‌ و اصفهان‌ دانسته‌اند (ابن‌ بلخى‌، 121). به‌ گفتة جغرافى‌دانان‌ قديم‌، اين‌ شهر از مناطق‌ سردسير فارس‌ (اصطخري‌، 136) و داراي‌ هوايى‌ معتدل‌ (اندكى‌ خنك‌تر از هواي‌ يزد) با آب‌ روان‌ و كاريز (ابن‌ بلخى‌، 124) بوده‌ است‌. ابرقو در گذشته‌اي‌ دور شهري‌ بزرگ‌ با جامع‌ و منبر، پرنعمت‌ و داراي‌ ميوه‌هاي‌ سردسيري‌ بوده‌ (اصطخري‌، 126؛ ابن‌ بلخى‌، 124) و از آنجا پارچه‌هاي‌ پنبه‌اي‌ به‌ ديگر نقاط صادر مى‌شده‌ است‌ (اصطخري‌، 153). مستوفى‌ حقوق‌ ديوانى‌ ابرقو و توابع‌ آن‌ را 400 ،140دينار ذكر مى‌كند (ص‌ 122).
از عجايبى‌ كه‌ به‌ ابرقو نسبت‌ داده‌اند، اين‌ است‌ كه‌ بارندگى‌ در خود شهر بسيار اندك‌ است‌ و در اطراف‌ آن‌ مى‌بارد نه‌ در داخل‌ حصار (قزوينى‌، 138).
رويدادهاي‌ مهم‌ تاريخ‌ ابرقو: به‌ مناسبت‌ موقعيت‌ سوق‌الجيشى‌ ابرقو و قرار داشتن‌ آن‌ در امتداد يكى‌ از شعب‌ راههاي‌ كاروانى‌ و تجارتى‌، رويدادهاي‌ گوناگونى‌ در اين‌ شهر اتفاق‌ افتاده‌ است‌. از جمله‌ اينكه‌ لشكريان‌ اسكندر در حمله‌ به‌ ايران‌ از راه‌ ابرقو گذشته‌ و به‌ بيابان‌ يزد كه‌ بعدها خطّة يزد شد، رسيده‌اند (كاتب‌، 24). در زمان‌ خلافت‌ عثمان‌، سعيدبن‌ عثمان‌ و قُثَم‌ بن‌ عباس‌ و عمروبن‌ مالك‌ براي‌ فتح‌ خراسان‌ از ابرقو گذشته‌ و يزد را فتح‌ نموده‌اند و از آنجا به‌ خراسان‌ رفته‌اند (همو، 52 -52). در 442ق‌/1050م‌ ابو كاليجار علاءالدين‌ گرشاسب‌ و ابومنصور ظهيرالدين‌ فرامرز، پسران‌ علاءالّدولة كاكويه‌ بر شيراز و يزد و اصفهان‌ حكومت‌ مى‌كردند. ابومنصور در اطاعت‌ از طغرل‌ سلجوقى‌ صادق‌ نبود و اين‌ معنى‌ بر طغرل‌ آشكار شد. از اين‌ رو وي‌ اصفهان‌ را از چنگ‌ ابومنصور خارج‌ كرد، اما در 443ق‌ به‌ جبران‌ آن‌، حكومت‌ يزد و ابرقو را به‌ وي‌ بخشيد (ابن‌اثير، 9/562 -563؛ غفاري‌، 81 -82). بار ديگر با اختلافى‌ كه‌ ميان‌ دو برادر پيدا شد، ابوكاليجار ابرقو را از برادر بازپس‌ گرفت‌ (ابن‌اثير، 9/519 -520). خاندان‌ كاكويه‌ تا ميانة سدة 6ق‌/12م‌ بر يزد و توابع‌ (ابرقو) حكومت‌ داشتند و با آمدن‌ اتابكان‌ يزد، برافتادند (بوسه‌، 262). نام‌ ابرقو از اواخر قرن‌ 7 و در طول‌ قرن‌ 8ق‌/13 و 14م‌ مكرراً در تاريخ‌ آل‌ مظفر آمده‌ است‌.
در 694ق‌/1295م‌ شرف‌ الدين‌ امير مظفر، بزرگ‌ خاندان‌ آل‌ مظفر كه‌ نزد مغولان‌ محترم‌ بود، به‌ خدمت‌ غازان‌ خان‌ در آمد و نزد جانشين‌ وي‌ سلطان‌ محمد اُلجايتو، (د 716ق‌/1316م‌) نيز از احترام‌ برخوردار بود. از اين‌ روي‌ اُلجايتو، فرمان‌ نگهداري‌ راههاي‌ اطرف‌ يزد از حدود اردستان‌ تا كرمانشاهان‌ و از هرات‌ و مرو (مروست‌) تا ابرقو را با حكومت‌ ميبد به‌ وي‌ داد (خواندمير، 3/274؛ ستوده‌، 1/60، 122). پس‌ از وي‌ امير مبارزالدين‌ محمد (د 765ق‌/1364م‌) مؤسس‌ دولت‌ آل‌ مظفر نيز مورد توجه‌ سلطان‌ محمد اُلجايتو و سلطان‌ ابوسعيد (د 736ق‌/ 1336م‌) قرار گرفت‌ و جانشين‌ پدر شد، و نگهداري‌ راههاي‌ مزبور به‌ او واگذار گرديد (همانجا). پس‌ از امير مبارزالدين‌ پسر وي‌، شاه‌ شجاع‌ (786ق‌/1374م‌) به‌ حكومت‌ رسيد و حكمرانى‌ اصفهان‌ و ابرقو را به‌ برادر خود شاه‌ محمود (6 776ق‌/1374م‌) سپرد (اقبال‌، 424؛ ستوده‌، 1/134). در 743ق‌ شهر ابرقو به‌ دست‌ ملك‌ اشرف‌ و اميرزاده‌ ياغى‌ باستى‌ غارت‌ شد و عدّه‌اي‌ از مردم‌ آن‌ به‌ اسارت‌ در آمدند و شهر ويران‌ گشت‌ (حافظابرو، 217،220؛ زركوب‌شيرازي‌، 117-119؛ عبدالرزاق‌ سمرقندي‌، 184). در 763ق‌ با اختلافى‌ كه‌ بين‌ شاه‌ شجاع‌ و شاه‌ محمود درگرفت‌، عمّال‌ شاه‌ شجاع‌ بر آن‌ شدند كه‌ درآمد ابرقو را كه‌ به‌ شاه‌ محمود تعلق‌ داشت‌، تصرف‌ كنند. از اين‌ روي‌ شاه‌ محمود نيز كوشيد در اصفهان‌ و ابرقو دولتى‌ مستقل‌ پديد آورد، اما با وساطت‌ مولا معين‌ الدين‌ معلم‌ يزدي‌ نويسندة تاريخ‌ مواهب‌ الهى‌ بين‌ آنان‌ پيمان‌ صلح‌ بسته‌ شد و ديري‌ نپاييد كه‌ شاه‌ محمود به‌ يزد لشكر كشيد و آن‌ شهر را به‌ جاي‌ ابرقو تصرف‌ كرد (كتبى‌، 66؛ ستوده‌، 1/137).
در 765ق‌ خواجه‌ جلال‌ الدين‌ توران‌ شاه‌ (د 787ق‌) كه‌ يكى‌ از ممدوحين‌ حافظ است‌ و بعدها در 770ق‌ به‌ وزارت‌ شاه‌ شجاع‌ منصوب‌ شد، حاكم‌ ابرقو بوده‌ است‌ (همو، 1/160). پس‌ از شاه‌ شجاع‌ سلطان‌ زين‌ العابدين‌ به‌ حكومت‌ رسيد، ولى‌ با مخالفت‌ ساير بزرگان‌ خاندان‌ مظفري‌ مواجه‌ گرديد و به‌ ناچار حكومت‌ ابرقو را به‌ سلطان‌ ابويزيد (د 792ق‌/1390م‌) پسر امير مبارزالدين‌ محمد واگذارد (اقبال‌، 436؛ ستوده‌، 1/229). در دورة ملوك‌ شبانكاره‌ سيّد پهلوان‌ مهذّب‌ خراسانى‌ بر ابرقو حكومت‌ داشت‌ (نطنزي‌، 339؛ يزدي‌، 415). وي‌ از جانب‌ امير تيمور گوركانى‌ (د 807ق‌/1404م‌) نيز بر ابرقو حكومت‌ مى‌كرد (ستوده‌، 1/229) و در روزگار شاه‌ شجاع‌ و سپس‌ پسر وي‌ سلطان‌ زين‌ العابدين‌ نيز مدتى‌ بر حكومت‌ آنجا باقى‌ ماند (يزدي‌، 485)، اما پس‌ از چندي‌ شاه‌ يحيى‌ فرزند برادر شاه‌ شجاع‌ ابرقو را از پهلوان‌ مهذّب‌ بازگرفت‌ و به‌ امير محمد قورچى‌ سپرد. اندكى‌ بعد شاه‌ منصور برادرِ شاه‌ يحيى‌ به‌ ابرقو لشكر كشيد و آن‌ شهر را تصرف‌ كرد (همو، 487- 488). مدتى‌ بعد، لالم‌ قورچى‌ از جانب‌ امير تيمور به‌ داروغگى‌ ابرقو نامزد شد (همو، 498).
در آغاز سلطنت‌ صفويّه‌، در حدود 910ق‌/1504م‌ رئيس‌ محمّد كَرَهى‌ كه‌ از ملازمان‌ شيخ‌ على‌ بيك‌ حاكم‌ ابرقو بود، با فريب‌ و نيرنگ‌ وي‌ را از شهر بيرون‌ كرد و خود حكومت‌ آنجا را برعهده‌ گرفت‌. شيخ‌ على‌ بيك‌ به‌ يزد رفت‌ و لشكري‌ فراهم‌ آورد و به‌ منظور پس‌ گرفتن‌ ابرقو به‌ اين‌ شهر حمله‌ برد، اما شكست‌خورد. شاه‌اسماعيل‌ صفوي‌ نيز پس‌از به‌ سلطنت‌ رسيدن‌، وي‌ رادر حكومت‌ ابرقو باقى‌ گذاشت‌ ( جهانگشاي‌ خاقان‌، 155، 179، 185، 1213، 214). عالم‌ آراي‌ صفوي‌ مى‌نويسد كه‌ رئيس‌ محمّد از جانب‌ سلطان‌ مراد تركمان‌ به‌ حكومت‌ ابرقو رسيده‌ بود و شرح‌ مى‌دهد كه‌ هنگامى‌ كه‌ سلطان‌ مراد از شاه‌ اسماعيل‌ صفوي‌ شكست‌ خورد، به‌ اين‌ شهر پناه‌ برد و رئيس‌ محمد كرهى‌ مخدوم‌ خود را مورد احترام‌ قرار داد، اما وقتى‌ ديد كه‌ نمى‌تواند در مقابل‌ شاه‌ اسماعيل‌ مقاومت‌ كند، وي‌ را تحويل‌ او داد. شاه‌ اسماعيل‌ نيز به‌ جبران‌ اين‌ خدمت‌ رئيس‌ محمّد را در حكومت‌ ابرقو باقى‌ گذاشت‌ (ص‌ 85، 86). در 985ق‌/1577م‌، سرزمين‌ ابرقو و بوانات‌ به‌ تيول‌ قلى‌ سلطان‌ افشار درآمد و پس‌ از وي‌ به‌ فرزند او يوسف‌ سلطان‌ رسيد (قمى‌، 2/665، 848). در حدود 1137ق‌/ 1725م‌، سيد احمد فرزند ميرزا ابوالقاسم‌ از نوادگان‌ شاه‌ سليمان‌ صفوي‌ كه‌ به‌ هنگام‌ سلطنت‌ شاه‌ تهماسب‌ دوم‌ از او رنجيده‌ بود، به‌ ابرقو رفت‌ و نامه‌هاي‌ جعلى‌ با مهر شاه‌ تهماسب‌ خطاب‌ به‌ امرا و فرمانداران‌ فارس‌ صادر كرد و خود را سلطان‌ ناميد و خواست‌ كه‌ از وي‌ اطاعت‌ كنند و به‌ نزد وي‌ بشتابند. امرا و فرماندهان‌ فارس‌ نيز در ابرقو به‌ حضور وي‌ رسيدند (گلستانه‌، 480).
در 1149ق‌/1736م‌ نادرشاه‌ افشار (د 1160ق‌/1747م‌) از راه‌ ابرقو به‌ هزاره‌جات‌ و قندهار لشكر كشيد (قدوسى‌، 113). ابرقو را بعدها جهانشاه‌ ميرزا حاكم‌ آذربايجان‌ از جانب‌ شاهرخ‌ نيز غارت‌ كرد (تهرانى‌، 2/362). در 1172ق‌/1759م‌ كريم‌ خان‌ زند به‌ ابرقو و يزد و از آنجا به‌ شيراز رفت‌ (گلستانه‌، 454). پس‌ از وي‌ لطفعلى‌ خان‌ زند كه‌ با آقا محمد خان‌ قاجار در جنگ‌ و گريز بود، به‌ يزد حمله‌ كرد و پس‌ از شكست‌ دادن‌ فرماندار يزد به‌ ابرقو شتافت‌ (سايكس‌، 2/416). به‌ نوشتة آندره‌ گدار (1/23) ابرقويى‌ كه‌ در دشت‌ واقع‌ است‌، از حيث‌ آبادي‌ شباهتى‌ به‌ ابرقوي‌ عهد مغول‌ ندارد. بنابر بعضى‌ اقوال‌ كه‌ بسيار محتمل‌ هم‌ هست‌، اين‌ شهر در حملة افغانها به‌ اصفهان‌، در 1135ق‌/ 1723م‌ خراب‌ شده‌ است‌، ولى‌ علت‌ حقيقى‌ ويرانيش‌ مربوط به‌ قبل‌ از هجوم‌ افغانهاست‌.
: جمعيت‌ شناسى‌. در منابع‌ قديمى‌ از جمعيت‌ ابرقو به‌ طور دقيق‌ سخنى‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ است‌. ياقوت‌ نوشته‌ است‌ كه‌ قرية ابرقو داراي‌ 700 تن‌ است‌ (1/70). بعضى‌ ديگر نوشته‌اند در قرون‌ وسطى‌ جمعيت‌ آن‌ نزديك‌ به‌ يك‌ سوم‌ جمعيت‌ اصطخر بوده‌ است‌ ( دائرة المعارف‌ الاسلاميه‌ ). در 1253ق‌/1837م‌ ابرقو نزديك‌ به‌ هزار باب‌ خانه‌ داشته‌ (شيروانى‌، 61). به‌ نوشتة مصطفوي‌ (ص‌ 330) به‌ نقل‌ از سياحت‌ نامة جنوب‌ ايران‌، در 1256ق‌ ابرقو داراي‌ 4 هزار خانوار بوده‌ است‌، اما فسايى‌ (د 1316ق‌) به‌ حدود 3 هزار باب‌ خانه‌ در آنجا اشاره‌ كرده‌ است‌ (ص‌ 171). جمعيت‌ ابرقو در 1345ش‌، 606 ،7نفر و در 1355ش‌، 029 ،2خانوار و 165 ،10نفر بوده‌ كه‌ در 1362ش‌ به‌ 977 ،2خانوار و 417 ،12نفر و در 1364ش‌ به‌ 370 ،15نفر افزايش‌ يافته‌ است‌ ( آمارنامة استان‌ فارس‌، 34، 35؛ جدول‌). مردم‌ ابرقو فارسى‌ زبان‌ هستند و با لهجه‌اي‌ نزديك‌ به‌ لهجة يزدي‌ صحبت‌ مى‌كنند. مذهب‌ آنان‌ نيز شيعة اثنى‌عشري‌ است‌ (شريف‌، 124- 125؛ فرهنگ‌ جغرافيايى‌ ايران‌، 10/2).
فعاليت‌ اقتصادي‌: در منابع‌ جغرافيايى‌ قديم‌، ابرقو را شهري‌ پر نعمت‌ معرفى‌ كرده‌اند، اما نوشته‌اند ناحيه‌اي‌ است‌ كه‌ در اطراف‌ آن‌ درخت‌ يا گياهى‌ وجود ندارد (اصطخري‌، 126؛ ابن‌ حوقل‌، 1/280). با اين‌ حال‌ در قرون‌ بعد ابن‌ بلخى‌ (ص‌ 124) و مستوفى‌ (ص‌ 122) آن‌ را مكانى‌ معرفى‌ كرده‌اند كه‌ خوش‌ آب‌ و هواست‌، هم‌ آب‌ روان‌ دارد و هم‌ كاريز، ميوة بسيار دارد و غلات‌ و پنبه‌ در آن‌ به‌ عمل‌ مى‌آيد (اصطخري‌، 153، به‌ پارچه‌هاي‌ پنبه‌اي‌ آن‌ كه‌ صادر مى‌شده‌، اشاره‌ كرده‌ است‌). كشت‌ عمومى‌ آن‌ در گذشتة نزديك‌ گندم‌، جو، پنبه‌، روناس‌، گل‌رنگ‌ كه‌ تخم‌ آن‌ را خسك‌ دانه‌ گويند، خشخاش‌، چغندر و هويج‌ بوده‌ است‌ (فسايى‌، همانجا؛ كيهان‌، 2/440). اكنون‌ سطح‌ كل‌ّ زمينهاي‌ زير كشت‌ اطراف‌ ابرقو 856 ،4هكتار است‌ كه‌ 500 ،1هكتار آن‌ به‌ كشت‌ گندم‌ و 185 هكتار به‌ جو و 121 هكتار به‌ پنبه‌ و 496 هكتار به‌ چغندر اختصاص‌ دارد. بقية زمينها زير كشت‌ نباتات‌ علوفه‌اي‌ و سيب‌ زمينى‌ و دانه‌هاي‌ روغنى‌ است‌ ( فرهنگ‌ اقتصادي‌، 2/1، 4/1). اين‌ شهر داراي‌ 38 رشته‌ قنات‌ داير، 28 قنات‌ باير، 1 چاه‌ عميق‌ و 212 چاه‌ نيمه‌ عميق‌ است‌ (همان‌، 4/1). صنايع‌ آن‌ شامل‌ يك‌ گاوداري‌ صنعتى‌، 11 مرغداري‌ صنعتى‌، 18 كارگاه‌ قالى‌ بافى‌ و 2 كارگاه‌ گليم‌ بافى‌ است‌ (همانجا)، 8 معدن‌ شن‌، ماسه‌، سنگ‌ مخلوط و 2 معدن‌ گچ‌ و يا آهك‌ نيز دارد (همان‌، 5/1).
از ديرباز راه‌ شيراز به‌ نيشابور (ابن‌ خردادبه‌، 50) و راه‌ شيراز به‌ يزد (اصطخري‌، 129) و راه‌ شيراز به‌ اصفهان‌ (همو، 130) از ابرقو مى‌گذشته‌ است‌. يكى‌ از راههاي‌ منشعب‌ از پازارگاد (راه‌ شمال‌ شرقى‌) از ابرقو مى‌گذشته‌ و به‌ يزد مى‌رفته‌ است‌ ( ايرانشهر، 2/1463). ابرقو بر سر راه‌ يكى‌ از شعب‌ عمدة جادّه‌اي‌ واقع‌ بود كه‌ در عهد مغولان‌ راه‌ معروف‌ كاروانى‌، و از خليج‌ فارس‌ تا درياي‌ سياه‌ كشيده‌ شده‌ بود (گدار، 1/23-24). راه‌ كنونى‌ ابرقو به‌ شيراز 299 كم، راه‌ ابرقو به‌ يزد 216كم و ابرقو به‌ آباده‌ 72كم و آسفالته‌ است‌ ( آمارنامة استان‌ فارس‌، 252؛ شريف‌، 124).
آثار تاريخى‌: آثار تاريخى‌ باقى‌ مانده‌ در ابرقو بدين‌ شرح‌ است‌: 1. گنبد على‌، مقبرة امير عميدالدين‌ شمس‌ الدوله‌ ابوعلى‌ هزارسپ‌ از خاندان‌ ديلميان‌ و مادر وي‌ كه‌ به‌ دستور فرزند وي‌ فيروزان‌ در 448ق‌/ 1056م‌ ساخته‌ شده‌ است‌ (مصطفوي‌، 3)؛ 2. مزار حمزة سبزپوش‌ از قرن‌ 6ق‌/12م‌ كه‌ به‌ پسر مراد هم‌ شهرت‌ دارد (گدار، 1/27)؛ 3. مسجد جامع‌ ابرقو كه‌ در 738ق‌/1337م‌ ساخته‌ يا تعمير شده‌ است‌ (همانجا)؛ 4. مزار معروف‌ به‌ طاووس‌ الحرمين‌ كه‌ در 383ق‌/ 993م‌ در گذشته‌ است‌ (مستوفى‌، 122). جامى‌ مى‌گويد طاووس‌ الحرمين‌ لقب‌ صاحب‌ مزار و نامش‌ اقبال‌ و كنيه‌اش‌ ابوالخير بوده‌ است‌ (214- 215). بعضى‌ اين‌ مقبره‌ را بقعة حسن‌ بن‌ كيخسرو و دختر او بى‌بى‌ عايشه‌ دانسته‌اند كه‌ در 718ق‌/1318م‌ درگذشته‌ است‌ (گدار، 1/29-30). از اين‌ مقبره‌ اكنون‌ آثاري‌ باقى‌ نمانده‌ و به‌ جاي‌ آن‌ دبستانى‌ ايجاد كرده‌اند (افشار، 1/349)؛ 5.منار و سردرِ نظام‌ الملكى‌ مربوط به‌ قرن‌ 6ق‌/12م‌؛ 6. مسجد حاج‌ كامل‌ كه‌ در 1022ق‌/1613م‌ تعمير شده‌ است‌ (همو، 1/353)؛ 7. درخت‌ سروي‌ با قدمت‌ زياد كه‌ از كهن‌ ترين‌ و زيباترين‌ سروهاي‌ باستانى‌ ايران‌ است‌ (همو، 1/356). بجز بناها و آثار فوق‌ بقاياي‌ بناهاي‌ ديگري‌ در ابرقو موجود است‌ كه‌ مربوط به‌ سده‌هاي‌ 5 و 6ق‌/11 و 12م‌ و پس‌ از آنهاست‌، مانند گنبد سيدون‌ و گنبد گل‌ سرخى‌، منارة مسجد نظاميّه‌ از دورة سلجوقيان‌، امامزاده‌ احمد از دورة صفويّه‌، مسجد دروازه‌ ميدان‌ از دورة قاجاريّه‌ و جز آنها (مصطفوي‌، 6؛ جدول‌).
شخصيّتها: از اين‌ شهر رجال‌ بزرگى‌ برخاسته‌اند كه‌ نام‌ بعضى‌ از آنان‌ بدين‌ شرح‌ است‌: ابوالقاسم‌ على‌ بن‌ احمد ابرقوهى‌ وزير بهاءاَلدولة ديلمى‌ كه‌ در 388 تا 403ق‌/998-1012م‌ وزارت‌ داشته‌، ابوالحسن‌ هبةالله‌ بن‌ حسن‌ بن‌ محمد ابرقوهى‌ فقيه‌ (ياقوت‌، 1/69 -70)، خواجه‌ نظام‌ الملك‌ ابرقوهى‌ از رجال‌ دربار اتابك‌ سعدبن‌ زنگى‌ كه‌ در 612ق‌/ 1215م‌ درگذشته‌است‌، شهاب‌الدين‌ابوالمعالى‌احمدبن‌ محدّث‌ابرقوهى‌ همدانى‌ مصري‌ شافعى‌ كه‌ در 615ق‌ در ابرقو متولد شده‌ و در 701ق‌/ 1302م‌ درگذشته‌ است‌ (ابن‌ حبيب‌، 1/243)، امير برهان‌ از سادات‌ ابرقو كه‌ شاعري‌ متمايل‌ به‌ تصوّف‌ و از مريدان‌ قاضى‌ اسدكاشى‌ بود (فسايى‌، 171)، و سرانجام‌ شيخ‌ جعفر ابرقويى‌ كه‌ در 1375ق‌/1956م‌ در كربلا مى‌زيسته‌ است‌ (اعلمى‌ حائري‌، 3/5).   ( نقل از دایرهالمعارف بزرگ اسلامی)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  | 

تاریخچه ابرکوه 2

معرفی شهرستان ابرکوه( استان دارالعباده)    
نویسنده یار ولایت   

درباره شهرستان ابرکوه :
ابرکوه یکی از قدیمی‌ترین شهرهای ایران است که در مرکز ایران و در محدوده استان یزد واقع می‌باشد. هم اکنون آثار باستانی بسیار زیادی از روزگاران گذشته در این مکان بجای مانده‌است که نشان از وجود تمدنی بیاد ماندنی و قدیمی دارد. اولین اثری که اگر آنرا از عجایب بدانیم اغراق نکرده‌ایم وجود یک درخت سرو کهن سال و بلند است که بر پایه ارزیابی متخصصین فن و از جمله یک دانشمند مشهور روسی عمر آن به بیش از 4000سال بالغ می‌شود. این درخت مشهور که هنوز نیز سر سبز و با صلابت در مرکز این شهر خودنمایی می‌کند دارای ارتفاعی بالغ بر ۲۸متر می‌باشد.

جغرافيا و اقليم شهرستان ابرکوه :
ابركوه در جنوب غربي شهرستان تفت و استان يزد واقع شده است. اين شهرستان از شمال به شهرستان صدوقِ استان يزد و شهرستان شهرضا استان اصفهان، از شرق به شهرستان خاتمِ يزد و از غرب و جنوب به شهرستان آبادهِ استان فارس محدود است.
وسعت ابركوه 5641 كيلومترمربع ميباشد و در مختصات جغرافيايي 52 درجه و 58 دقيقه شرقي و 30 درجه و 46 دقيقه شمالي و با 1550 متر ارتفاع از سطح درياي آزاد واقع شده است.
از نظر توپوگرافي، دشت ابركوه جزئي از فلات خشك مركزي ايران است كه رشته كوههاي زاگرس چون حصاري انتهاي اين دشت را در جهت غرب و جنوب در بر مي گيرد و كَفه ( كوير) ابركوه با كمتر از 1450 متر پست ترين محل اين حوزه است.
ابركوه داراي اقليم گرم و خشك بياباني مي باشد. آب و هواي شهر در مقياس عمومي ، ويژگيهاي اقليمي مناطق كويري درون فلاتي ايران را داراست و از مشخصات آن، كميِ بارندگي ، دامنه نوسان حرارتي كم و بيش زياد و خشكي مي باشد.
بيشترين درجه حرارت متوسط مربوط به ماههاي خرداد، تير، مرداد و شهريور بوده و به صورت نسبي اين 4 ماه از سال از نظر دما متمايز از ساير ماههاي سال هستند. همچنين ماههاي آذر ،دي ، بهمن ، بطور نسبي خنك ترين ماههاي سال هستند. بيشترين درجه حرارت، 1/39 درجه مربوط به مردادماه و حداقل آن مربوط به بهمن و اسفندماه با 4/0 درجه سانتيگراد ثبت گرديده است. بيشترين ميزان بارندگي ماهيانه مربوط به ماههاي بهمن و فروردين و بين 5/15 – 12 ميلي متر مي باشد. جهت وزش باد غالب در استان، شمال غربي ـ جنوب شرقي مي باشد. بيشترين سرعت وزش باد در اين شهر از اواسط ماه اسفند تا اواسط ماه مهر بين 8 تا 10 نات مي باشد.


وضعيت اجتماعي شهرستان ابرکوه:
بر اساس آخرين سرشماري در سال 1375 جمعيت خانوارهاي ساكن شهر ابركوه، 19164 نفر و بر اساس آمار كلي ،جمعيت شهرستان در حدود 43500 نفر مي باشد. دين مردم اين شهرستان اسلام و مذهب ايشان شيعه است.
در زمينه كشاورزي، عمده ترين سطح زير كشت ابركوه مربوط به گندم، و پسته دومين محصول عمده ابركوه است. از محصولات باغي ابركوه مي توان زردآلو ، انار و انگور را نام برد.
از كل جمعيت شاغل ابركوه در بخشهاي عمده فعاليت، 8/12 درصد در بخش كشاورزي، 2/29 درصد صنعت ، و 58 درصد در بخش خدمات مشغول فعاليتند.


سوابق و پيشينه تاريخي شهرستان ابرکوه:
از نظر تقسيمات كشوري ابركوه قبلاً جزئي از شهرستان يزد از استان اصفهان بوده (تا سال 1332) و سپس در سال 1332 به استان فارس (شهرستان آباده) ضميمه گرديد. درسال 1367 اين شهر به عنوان بخشي از شهرستان تفت از استان يزد درآمد و در سال 1373 طبق آخرين تقسيمات كشوري مستقلاً يكي از شهرستانهاي يزد با مركزيت ابركوه گرديد.


وجه تسمیه ابرکوه شهرستان ابرکوه:
از آنجا كه اين شهر ابتدا در پاي كوه ساخته شده، آنرا «برِكوه» ميگفتند (كنار كوه) كه در گويش مردم به «ابركوه» تبديل شد و پس از ورود اسلام اين نام نيز مانند بعضي نامهاي ديگر در گويش عربي، كاف به قاف تبديل و «ابرقو» خوانده شده است. نهايتاً در سال 1350 اين شهر به صورت رسمي «ابركوه» ناميده شد. نام آن در منابع قديم و جديد به صورتهاي «ابرقو»، «ابركويه»، «ابرقويه»، «برقوه» و «دركوه» آمده است. «ابر» در فرهنگ دكتر معين چنين تعريف شده :1- بر- به 2- زبر – بالاروي - سر 3- با 4- بر سر – در


افسانه ها و داستانهايي درباره ابتداي حضور ابركوه:
درباره بوجود آمدن و قدمت ابركوه افسانه ها و داستانهايي نقل مي شود كه اغلب سند و مرجع علمي مقبولي ندارند ولي با توجه به آثار و ابنيه باقيمانده ميتوان پي به قدمت زياد ابركوه پي برد. ولي تاريخ دقيق آنرا مي بايست در نوشته هاي پراكنده جستجو كرد. در كتاب «شناخت ابركوه و قدمت آن» از قول احمد بن حسين بن علي كاتب مؤلف كتاب تاريخ جديد يزد آمده زماني كه اسكندر كثه (يزد كنوني) به عنوان زندان قرار داد (يعني زماني كه تازه يزد را بنيان نهاد) نايبي براي خود در «ري» تعيين نمود كه از ايالات ابرقو-اصفهان-اصطخر-قم خراج به نزد وي مي فرستاد. در صورت صحت اين گفته قدمت ابركوه نه تنها از يزد بيشتر است بلكه در آن زمان هم سنگ و هم رده ايالت اصفهان و اصطخر قلمداد ميشده. درباره ابركوه در نگاشته هاي قديم سخن فراوان رفته از آنجمله: «مسالك الممالك» اصطخري، «حدود العالم من المشرق الي المغرب» ،«فارسنامه» ابن بلخي، طمعجم البلدان» ياقوت حموي، «المسالك و الممالك» ابن خرداذبه، «اقليم پارس» ايرج افشار، «نزهه القلوب» حمدالله مستوفي، «سياحت نامه جنوب ايران»، «فارس نامه ناصري» حاج ميرزا حسن فسايي، «كتاب اثار ايران» آندره گدار، «اقليم پارس» محمد نقي مصطفوي، «تاريخ و جغرافياي شهرستان آباده» عبدالرحيم شريف، «لغت نامه دهخدا»، «فرهنگ فارسي معين».


در کتب:
در كتاب آثار ايران درباره موقعيت جغرافيايي ابركوه آمده:
ابرقو تقريباً در وسط راه استخر به يزد واقع است. بنابر روايت حمدالله مستوفي در ابتدا در پايان كوهي ساخته بوده اند و بركوه ميگفتندش و بعد از آن بر صحرايي كه اكنون هست اين شهر كرده اند. شهري كوچك است. كسي كه از راه سورمق يا دهبيد بيايد هنوز هم در دامن كوهي سنگي، كه در صحرا جامانده است آثار شهر قديم،‌و در كنار خرابه هاي عتيق، شهر جديد را كه مستوفي اشاره مي كند مي بيند. ابرقويي كه در دشت واقع است از حيث آبادي شباهتي به ابرقوي عهد مغول ندارد بلكه در حقيقت ميان آبادي كنوني او و ويرانه هاي اطرافش تفاوتي نيست، بنابر بعضي اقوال كه بسيار متحمل هم است اين شهر در حمله افغانها خراب شده است(1135 هجري). ولي علت حقيقي ويرانيش سابق بر هجوم افغانهاست. اين شهر هم مثل بلاد بسياري كه پيش از اين آباد و سر سبز بوده اند، بدرود حيات گفته يا بحال نزع افتاده است زيراكه تنها علت عمران اين بلاد وقوع در سر راه تجارتي بوده و با انحراف تجارت رشته حيات آنها منقطع شده است، راه معروف كارواني عهد مغول كه از خليج فارس تا درياي سياه كشيده بود از هرز شروع و پس از عبور كرمان و يزد و سلطانيه و تبريز به سواحل درياي سياه مي رسيد و ادويه چين و هند و نيل سوده و مشك و صمغ و اجناس ابريشمي و بنه كرمان و يزد و شيراز و سنگهاي قيمتي را كه شيراز و هرمز و سلطانيه بازار عمده آن محسوب مي شد به اروپا مي رسانيد.     

(نقل از http://yaramad.ir/content/view/101/86/)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  |