یادگار ماندگار

مطالب دریافت شده از www.naghd-abarkooh.blogfa.com

آقا سيد زين العابدين طباطبائي ابرقوئي (قسمت اول)

عالم فاضل و عارف وارسته آقا سيد زين العابدين طباطبائي ابرقوئي يكي از پاكان و بزرگان اخلاق در قرن چهاردهم ﻫ.ق است كه در ابرقوي فارس متولد شده و از دوران كودكي اش اطلاعاتي در دست نيست. وي پس از فوت پدر ومادر در ابرقو، جهت كسب علوم و معارف به اصفهان مهاجرت مي­كند و در مدارس علميه اصفهان از جمله مدرسه عربان كه امروزه به نام آيت الله خادمي تجديد بنا شده است و مدرسة صدر و جدّه مشغول تحصيل مي شود و از محضر بزرگاني همچون آقا سيد محمد باقر درچه اي­ و آخوند كاشي بهره هاي فراوان مي­برد و خصوصاً در اخلاق كه از شاگردان برجسته اين دو بزرگوار محسوب مي شد.

آقا سيد زين العابدين در دين و اخلاق مراتب بالايي كسب مي­كند و سيره زندگي­اش به گونه­اي بود كه عملاً درس دين و اخلاق به مردم مي آموخت.

 اين عالم فرزانه از همان جواني چنان مهذب و با وقار بود و محسنات اخلاقي اش فراوان كه مورد توجه اهل بصيرت قرار مي گيرد و خود در نتيجه رياضت و عبادت و تزكيه نفس و خود سازي صاحب بصيرت مي گردد.

وي در نهايت زهد و تقوي مي زيست وزندگي بسيار فقيرانه اي داشت. نقل است كه قبل از ازدواج ، همه شب تا صبح در گوشه حجره يا شبستان مسجد به عبادت و رياضت و شب زنده داري مشغول بود و به ائمه اطهار (ع) متوسل مي شد واز خداوند شرح صدرمي خواست و رسيدن به مرتبه كمال و روزها را به درس و بحث و درك حضور علما و بزرگان و تحصيل معرفت طي مي كرد تا اينكه مورد توجه يكي از تجار بزرگ كه به روحانيت و به ويژه سادات علاقه مند بود، قرار گرفت وآن تاجر محترم كه مدتي با آسيد زين العابدين رفت و آمد داشت و مراقب حالات وي بود، توسط فردي ، پيشنهاد ازدواج دخترش را به او مي دهد و آقا سيد زين العابدين با بيان شرايطي همچون ادامه زندگي طلبگي و راه رسم پيشين و عدم قبول كمك مالي، ازدواج با صبية خير الحاج حاج غلامرضا موحديان عطار را قبول مي كند.

وي در اوئل زندگي مشترك با توجه به اينكه به غير از شهريه مختصر مدرسة علميه هيچ اعانه وكمكي را قبول نمي نمود ، با فقر و تنگدستي رو به رو بود تا جائيكه قوت روزانه شان يك سيب زميني يا يك هويج بود. ولي با صبر وشكيبائي فراواني كه داشتند هيچ كس از احوال ايشان خبردار نشد حتي والدين همسرش.

زماني عرصه بر ايشان به قدري تنگ مي شود كه همسرشان بي شير مي شود كه به خاطر همسر و طفل شير خوار به حضرت بقيه الله(عج) متوسل مي شوند كه از همين توسل كه با روشني باطن وي بود، فرجي حاصل مي شود و تا پايان عمر كفاف معيشت حاصل مي شود. البته اگر در چگونگي آن توسل سؤال شود يا سكوت مي­كرد و يا مي­فرمود خداوند به حضرت ولي عصر(عج) اصلاح نمود به آنچه مقدر بوده

نقل است يكبار از شدت گرسنگي و تنگدستي تصميم مي گيرند مقداري پول از كسي قرض بگيرند و به سراغش  مي نرود و در ميانه راه با ا برخورد مي­كنند و آن فرد به وي مي گويد « سه روز پيش شخصي نا آشنا مقداري پول به من داد تا خدمت شما بياورم كه طبق گفته خودشان سه روز پيش به آن پول نيازمند بوده اند.

از اين گونه اتفاقات و حالات براي اين­ عارف عالم بسيار واقع شده كه همه حكايات از تقوي و زهد توكل و توسل ايشان دارد.

در سفري كه به اتفاق عده اي پياده عازم كربلا بود دچار راهزنان مي شوند و چهل روز اسير راهزنان بوده اند كه اموال و لباس هاي همه به غارت مي برند به غير از وي. بگونه­اي كه پس از رهايي از دست راهزنان، همگي بدون لباس و وسائل شبانه وارد اصفهان مي شودن و آسيد زين العابدين با لباس و پولي كه داشته  بدون اينكه مورد تعرض دزدان قرار گرفته باشد، به همراه ديگران وارد شهر مي شود كه همين امر موجب تعجب و بعضاً حسادت ديگران مي شود.

همانگونه كه بيان شد آسيد زين العابدين در نتيجة عبادت و تهجد فراوان و زهد تقوي زياد صاحب بصيرت شده و مكاشفاتي داشته و همانگونه كه خود در وصف كربلا و عاشورا بيان نموده: شبي در حجره خود به زيارت عاشورا مشغول بوده كه در سجده منقلب    مي­گردد و صحنه هاي روز عاشورا را مي­بيند كه بلا فاصله غش مي­كند و چند ساعتي را از خود بي خود مي­شود. و وقتي از سؤال شد كه چه ديده طاقت گفتن نداشته است. زماني كه به دستور رضاخان علما و روحانيون از پوشيدن لباس روحانيت منع شدند و به روز عمامه از سه علما برداشتند ، آقا سيد زين العابدين كه از مخالفان سر سخت حكومت پهلوي و عوامل و ايادي آنها بود، به هيچ وجه زير بار قوانين كذايي آنها نرفت و با هيبتي كه داشت كسي جرأت تعرض به وي را نداشت.

به طوري كه يك بار وي به همراه تعدادي از دوستان با لباس روحانيت براي زيارت اهل قبور به تخت فولاد مي روند كه دربين راه با سربازي مسلح برخورد مي كنند كه قصد داشته آنها را به علت پوشيدن لباس به نظميه ببرد همراهيان همه متوحش شده و از آقا سيد زين العابدين كسب تكليف مي­كنند. او پس از دلداري آنها به طرف سرباز مي رود و دو بازوي او را محكم با پنجه خود     مي گيرد كه سرباز قادر به برگرداندن سر و ديدن آنها نبود و پس از مخفي شدن آنها پاسبان را رها مي كند و با آرامش خاطر به حركت خود ادامه مي­دهد كه اين صحنه موجب خشم پاسبان و تعجب همراهانشان مي شود.

از اين عالم رباني كتابي به يادگار مانده به نام ولایۀ المتقين كه اثري است بس ارزشمند.

سرانجام به سال 1372 ﻫ.ق اين عارف كامل رخت از جهان فاني بركشيد و به ديار باقي پركشيد و جسم خاكي اش را در تخت فولاد اصفهان دفن گرديد ومزار وي امروزه محل زيارت و برآورده شدن حاجات ارادتمندان وي مي باشد.

 

پاره اي از فضايل اخلاقي  مرحوم سيد زين العابدين طباطبايي ابرقويي

از قول فرزند ايشان جناب سید صادق طباطبائی

 

ایشان پس از فوت پدر و مادرشان در ابر کوه جهت تحصیل علوم قدیمه به اصفهان مهاجرت می کنند و در سن نوجوانی در مدرسه های علوم دینی مانند مدرسه عربان ( که اخیراً به نام مرحوم آیة الله خادمی تجدید بنا شد) و « جدّه » و « صدر» مشغول تحصیل می شوند و چون ایشان فوق العاده مهذّب و با وقار و دارای محسّنات اخلاقی بودند مورد توجه اهل بصیرت قرار می گیرند چرا که ایشان از اول جوانی به ریاضت و عبادت و تزکیه نفس و خود سازی مشغول و در کمال فقروتنگدستی، اما قانع روزگار را به سر می بردند. و چنانچه از زبان خودشان و یا مصاحبانشان شنیده می شد

 از قبل از ازدواج شبها تا به صبح به ریاضت و شب زنده داری و عبادت زیاد و توسّل به ائمه اطهار علیهم السّلام در گوشه حجره و یا شبستان مسجد و درخواست شرح صدر از خداوند و رسیدن به مرتبه کمال انسانیّت مشغول بوده اند.

 و روزها به درس و بحث و درک حضور علماء بزرگ آن زمان و تحصیل علوم از آن ها تا اینکه مورد توجه یکی از تجّار بازار که علاقمند به سادات و روحانیت بوده قرار گرفته و آن تاجر محترم که مدتی با رفت و آمد مراقب حالات ایشان بوده به توسط کسی پیشنهاد ازدواج ایشان با دختر او را می دهد و بالأخره با شرایطی از قبیل قبول نکردن کمک مالی و ادامه زندگی طلبگی و ادامه راه خود قبول ازدواج با صبیه خیّرالحاج مرحوم حاج غلامرضا موحدیان عطار را می نماید و البته شرح اوائل ازدواج و صاحب اولاد شدن با تنگدستی و قبول نکردن اعانه از کسی مگر همان شهریه مختصر مدرسه علمیه و صبر و شکیبایی خود و همسر ایشان زیاد است تا جایی که گاهی اوقات با یک سیب زمینی و یا یک هویج (زردک) به سر می بردند و مدت ها چنین بوده و کسی حتی والدین عیال از این وضع اطلاعی نداشته اند.

تا اینکه

 در یک تنگنای بزرگ که منجر به بی شیر شدن جهت فرزند و نبودن غذا و امکانات قرار می گیرند لذا به خاطر عیال و طفل شیرخواردر یک توسل به حضرت بقیة الله فرجی می رسد که تا آخرعمر طبق خواسته خودشان در آن توسل که روشنی باطن و کفاف معیشت بود و بعد از آن بقیه عمر به یک یسر نسبی رسیدند و تا آخر عمر ککفاف معیشت بود و اگر سؤال می شد از چگونگی آن توسل و چگونه امورات شما می گذرد یا سکوت می کردند و یا می گفتند خداوند به دست حضرت ولیعصر اصلاح نمود و آنچه مقدّر بود شد، از قبیل اینگونه جوابها. مگر با اشاره چیزی می گفتند برای اهل دل.

 

توضیح آنکه تنگی معیشت ایشان به جایی می رسد که احساس می کنند واجب است پولی قرض کنند. بدین منظور به سراغ شخصی می روند. لیکن درمیان راه به او برخورد کرده واو به ایشان می گوید : سه روز پیش شخص ناآشنایی فلان مقدار پول به من داد تا خدمت شما بیاورم . مرحوم والد می فرمایند : از سه روز پیش من به این پول احتیاج داشتم.

  

نائل شدن به زیارت حضرت ولی عصر(عجل الله تعال فرجه)

اما مسافرت های ایشان به مشهد وپیاده به کربلا رفتن ودچار راهزنان شدن وچهل روز اسیر دزدان بودن وغارت اموال ولباس همه مسافرین مگر ایشان که پس ازرهایی از دست دزدان همگی بدون لباس ووسائل شبانه وارد شهر اصفهان شدند وبه خانه ها شان در آمدند وایشان با همان لباس وپول در جیب بدون اینکه در همان مدت دزدان متعرّض شده باشند که مورد تعجب ویا حسادت دیگران شده بود که شرحش مفصّل است.

 دریک مسافرت به مشهد یا کربلا ( تردید ازمن است ) می گفتند پس از حرکت از اصفهان وقتی وارد شهر ری شدیم وبه زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) رفتیم، دربازار شهرری تصمیم گرفتم که از اول بازار تا آخر بازار بروم وصاحب مغازه ها را برانداز کنم، هرکدام که مورد نظرم قرار گرفتند انتخاب کنم، جهت خریداری مقداری لوازم سفر ازقبیل قندو چای وحبوبات ودیگر لوازم تا اینکه در آخر بازار در یک پیچ مغازه ای که صاحب آن، قد بلند وچهره گشاده داشت مرا به خود جلب نمود وبه آن وارد شدم وساعتی با او به صحبت گذشت ولوازم را که احتیاج سفر بود برایم بسته بندی نمود وگفت دراین سفرها برای شما کافی می باشد وسلام مرا به حضرت برسان.

پس از خداحافظی، ازایشان جدا شدم وبا کاروان به سفر ادامه دادم اما هرلحظه چهره این مرد وکلمات او مرا براین می داشت که در مورد او حساس شوم، والبته آذوقه ای که به من داد گرچه فکر می کردم تا رسیدن به مقصد هم نرسد اما با اینکه در بعض موارد میهمانی هم می کردم ولی تا برگشت وورود به اصفهان که چند ماهی طول کشید هنوز مقداری از آنها را داشتم. اما پس از بازگشت، با اشتیاق تمام چون وارد شهرری شدیم عازم دیدار آن مرد نورانی شدم تا از کلمات او بهره بیشتری ببرم. وارد بازار شدم وبه محل سر پیچ رسیدم ولی گویا از آن مرد وحتی چنین مغازه اثری نبود. ازمغازه های مجاور ومقابل آن سؤال کردم که یک مغازه در این محل که صاحب آن دارای چنین مشخصات بود کجاست ؟ وآنها کاملاً ازچنین دکانی با چنین صاحبی اظهار بی اطلاعی کرده ومنکر بودند تا اینکه بالأخره به خود آمدم ومتوجه شدم که ای وای نشناختم آن حضرت را.

 

در خواندن زیارت عاشوراء

روزی که ایشان از وصف کربلا و روز عاشوراء برای دوستان تعریف می کردند و همچنین در اهمیت زیارت عاشوراء گفتند : در شبی که در حجره مشغول زیارت عاشوراء بودم، در سجده شکر زیارت حالم منقلب شد و کربلا با آن صحنه های روز عاشوراء و امام حسین (ع) را دیدم و غش کردم تا نزدیک به ظهر در حال غش و یا از خود بی خود بودم و از ایشان سؤال شد چه دیدید؟ اما در جواب گویا طاقت گفتن نداشتند.

در رسیدن به مقام انسانی و قرب الهی

بعضی خواص از دوستان و ارادتمندان به ایشان وقتی اصرار می کرد که مرا راهنمایی کنید جهت پیدا کردن شرح صدر و دیگر مقام انسانیت، ایشان یا سکوت می کردند یا در یک جمله که مثلاً باید زحمت کشید و یا جمله دیگر.

در یک سفر به اقلید که دعوت شده بودند و بنده نیز همراه ایشان بودم و مدت بیش از یک ماه این سفر طول کشید، چند نفر از مخلصان اهل ابرقو و اقلید با اصرار زیاد از ایشان طلب راهنمایی نمودند. حتی یکی از آن ها که روحانی بود با قسم و گریه درخواست دستورالعمل نمود تا اینکه ایشان زمینه را مساعد دیدند و وعده دادند که خبلی خوب قریب به این مضامین برای شما می گویم چیزی را که اگر به آن عمل نمودید به سعادت ابدی و مقرب درگاه خداوند خواهید شد. و کسی به مقام انسانی و کرامت و فضیلت و شرافت و شرح صدر نرسید و پرده و غبار از چشم و گوش و زبانش پاک نشد مگر اینکه به رمز و این تریاق اعظم پی برد و به دست آورد و خلاصه چند روز در چندین جلسه در اطراف آن صحبت نمودند و حاضرین را هر چه بیشترمشتاق و آماده پذیرش می کردند. و در جلسه تقریباً چنین گفتند : « عمل به این دستور، زمان و مکان خاصی ندارد بلکه در هر زمان و لحظه و هر موقعیت و در هر مکان و شرایطی که باشی نباید از آن غافل شوی و هیچ زاهد وعابد عالمی و صاحب ریاضت و کرامت به مقام قرب الهی نرسید و قدم از قدم در راه رسیدن به مقصود نتوانست بردارد مگر رعایت این معجون رانمود.» و وعده دادند آماده شوید فردا آن را می گویم و جلسه ختم شد.

در جلسه موعود همه مشتاقانه جهت پذیرش و عمل به آن آماده شدند وسر تا پا گوش شدند وایشان یکسری مطالب بلند واثرات خوب داشتن این کلید رمز وخطرات نداشتن آنرا بیان نمودند ودر حالیکه همه خیره شده ومبهوت بودند : « تقوی، تقوی، تقوی» وبعد از یک یا چند دقیقه که اتاق را سکوت محض حکمفرما بود اضافه کردند : « هیچ کجا هیچ چیز ازدنیا وآخرت برای انسان میسر نمی شود وچاره نیست مگر آنکه برود در خانه ائمّه اطهارصلوات الله علیهم اجمعین » .ودر آن جلسه ویا بعد از آن درباره  مبارزه وجهاد با نفس صحبت نموده ومثل هایی آورده اند. والسلام.

بلی سرلوحه همه گفتار ونصایحشان با افراد چهار مطلب بود : مبارزه با نفس وشناخت وولایت ائمّه اطهار (ع) وتقوی ودیگردرامر اخلاق اسلامی و دوری از رذائل اخلاقی وبه دست آوردن فضائل اخلاقی وتأکید بر خواندن کتابهای اخلاقی مانند کتاب معراج السعاده وغیره می نمودند چنانچه از نوشته ها وتألیفات ایشان نیز چنین معلوم می شود.

مخالفت با رضا خان

ودیگر مخالفت شدید ایشان با دستگاه حاکمه زمان (رضا خان ومحمد رضا پهلوی) که کمتر از روحانیون آن زمان در این حدّ عملاً مخافت خود را اظهار می نمودند. واین باب مفصلی است که به مختصری از آن اشاره می شود.

ایشان شاه وعمّال او را یزید ویزیدی می دانستند اما نه فقط درقلب بلکه واضح وهر که با ایشان نشستی داشت ومصاحب بود متوجه این معنی می شد. ایشان هرگز به اداره های دولتی قدم نگذاشتند حتی درموقع ضروری، ومی گفتند من پای میز یزیدان نمی روم واین یک ذلّت است وهیهات منّا الذّلة . وهرگز درخانه یک شخص اداری نمی رفت ویا اگر کسی ازدوستان که اداری بود واز ایشان دعوت می کرد به این شرط می رفتند که چیزی در منزل او نخورند وبه خوبی یادم هست که یکی ازمحبانشان که هنوز هم زنده است جهت برگزاری عقد دخترش ازایشان دعوت می گرفت معظمٌ له نمی پذیرفتند ومی گفتند دیگران هستند برای انجام خطبه ومن معذورم وچون با پا فشاری واصرار شدید اومواجه شدند که حتماً می خواهم شما در جلسه باشید وخطبه را بخوانید فرمودند : خوب، حالا که شما دست برنمی دارید وناراحت شدید به شرط آنکه در منزلتان چیزی تعارف نکنید. آن شخص گفت قبول می کنم ولی خواهش می کنم یک چای که برای شما می آورند میل فرمایید، و ایشان گفتند حال که اصرار می کنی ترتیب آن را می دهم که یک چای آنجا بیاشامم و دستور دادند به جناب استاد حسن سلمانی که از مخلصان درجه یک ایشان بود که شما مقداری قند و چای در قوری همراه خود بیاورید وقتی من آنجا نشستم از این چای یک عدد برای من بیاورید. و بالأخره او چنین شرط را پذیرفت و همین طور به این ترتیب دعوت انجام گرفت و عملی شد و همچنین روزی در اقلید که از ایشان دعوت می نمودند شخصی به نوبه خود دعوت کرد و ایشان نمی پذیرفتند و او با وساطت دیگران اصرار کرد که من دیگران را دعوت کرده ام به خاطر شما و منزل من هم باید بیایید. گفتند : خیلی خوب من از سفره شما چیزی نمی خورم به دلیل آنکه حق مردم و خدا در آن است. و در روز موعود از منزل میزبان دائمی خود جناب حاج شیخ احمد مصطفوی که محسّنات اخلاقی این مرد بزرگ زبانزد خاص و عام آن دیار بوده و هست مقداری غذا در دستمال خود پیچیدند و زیر عبا گرفتند و سر سفره آن دستمال را باز کردند و از آن غذا میل نمودند.

بلی ایشان حتس در زمان پهلوی اول نیز که سکوت و خفقان مرگبار وجود داشت همیشه برخلاف آن ها عمل می کردند و هرگز عمامه از سر برنداشتند و با لباس روحانی در کوچه و بازار عبور می کردند در همان شرایط سخت، به طوری که نقل می کردند روزی یک نفر روحانی که عبور می کرد در بازارچه « چهار سوق مقصود » پاسبان عمامه اورا بر می دارد و پاره می کند و توهین می نماید. آن شخص روحانی فریاد می زند و خطاب به پاسبان که اگر مأموری برای برداشتن عمامه، چرا آن سیّد با آن عمامه بزرگ که بر سر دارد و از جلوی تو روز ها عبور می کند متعرض نمی شوی!؟ پاسبان با تغیّر جواب می دهد مربوط به تو نیست و من اگرتوانسته بودم عمامه او را نیز برمی داشتم، و نتوانستم نزدیک او شوم تا چه رسد عمامه او را بر دارم.

و یکی از مطالبی را که حقیر هم از زبان خود ایشان شنیدم و هم از زبان شاهدان قضیه، که روزی با بعض از خواص از دوستان با لباس، عازم زیارت اهل قبور و وارد گورستان تخت فولاد می شوند. ناگهان از دور مشاهده می شود که یک پاسبان گشتی سوار بر اسب با اسلحه سرد و گرم به آن ها نزدیک می شود، همراهیان متوحش شده و از ایشان کسب تکلیف می کنند. آن بزرگوار می فرمایند : هیچ نترسید و آنچه که من دستور می دهم به آن عمل نمائید تا آنکه مأمور می رسد و خطاب به آن ها که مگر نمی دانید خلاف است با این لباس و باید همه حرکت کنید به طرف نظمیه و به کیفر برسید. و در این حال ایشان به طرف پاسبان می روند و دو بازوی اورا با پنجه خود محکم می گیرند و دستور می دهند به دیگران که شما بروید در فلان تکیه، من به شما ملحق می شوم و نگران نباشید. هرچه پاسبان سعی می کرد که سر خود را بر گرداند تا خط سیر آن ها را ببیند نمی توانست تا وقتی که آن ها کاملاً دور می شوند و وارد تکیه می شوند در حالی که مرتب آن ها روی خود را به عقب بر می گردانند تا چگونگی در گیری با پاسبان را مشاهده کنند و چون مخفی می شوند پدرم او را رها می کنند و با آرامش به طرف رفقاء حرکت می کنند و پاسبان حیران مرتب به دور خود می چرخد و فریاد می زند و به جست و جو می پردازد. و بدین گونه از مکر آن ظالم نجات پیدا می کنند و قضیه موجب حیرت شاهدان صحنه قرار می گیرد.

و در زمان آزادی لباس و روضه خوانی اگر می فهمیدند یک روحانی درمنبر خود به نوعی تعریق یا دعا به خاندان پهلوی می کند ویا به خانه کسانی که وابسته به دربار ویا اشزاف هستند رفت وآمد می کنند مثلاً برا ی روضه خوانی وغیره ویا در مجلس دعاء به شاه حاضر می شود در برخورد بااو سرد بودند ویا اگر به خانه ایشان می آمد ومی خواست در نماز به ایشان اقتدا کند جلوگیری می کردند ویا جواب سؤال اورا نمی دادند وبه نوعی مخالفت وانتقاد خود را اظهار می کردند وبسا می شد که با یک نفر روحانی یا منبری که مثلاً درجلسه دعاء به شاه رفته بود سالها با او فاصله می گرفتند واو که به8 ایشان علاقه مند بود ونمی توانست ترک ایشان را بکند نزد ایشان توبه می کرد وپشیمانی خود رااظهار می نمود وایشان می گفتند : شما با پذیرفتن دعوت آنها ورفتن به مجالس آنها اعمال وحکومت آنها را امضاء کرده اید ودرهمه اعمال آنها شریک هستید وجواب خدا را چه می دهید؟

وباز درمورد نرفتن به اداره ها که به ایشان گفته بودند اگر ناچار شوید چه می کنید؟ می گفتند : وقتی ناچار می شوم که زنجیر به گردنم بیندازند ومرا کشان کشان ببرند.

ودر اینجا حقیر یک جریان را که خودم مقداری از آن را شاهد بودم وهم از زبان برادر بزرگترم جناب آقای سیّد محمد تقی طباطبایی می نویسم.

برادرم که مبادرت به گرفتن معافی کفالت می کنند به منطقه نظام وظیفه رجوع می کنند وتمام دستوراتی که جهت تکمیل پرونده وبرگه معافی لازم بوده است انجام می دهند تا اینکه ازاو می خواهند که باید پدرت به اینجا ( آماده گاه ) بیاید تا ایشان را رؤیت کنیم وپسر که از برنامه پدر آگاهی دارد هر چه عذر می آورد که پدرم روحانی هستند واز خانه بیرون نمی آیند ومریض هستند عذر او به هیچ وجه پذیرفته نمی شود بلکه برای احضار پدر حساستر می شوند وفرزند که چاره را ناچار می بیند با وساطت یکی از دوستان نزد پدر قضیه را برای پدر می گوید وپدر از رفتن خودداری می کنند وفرزند که خود را در یک چهارچوب می بیند می گوید اگر به منطقه نظامی نیائید مرا به سربازی می برند ومن به آنها چه بگویم. پدر گفتند : برو بگو پدرم می گوید من که نمی خواهم شما را ببینم هرکه می خواهد مرا ببیند باید اینجا بیاید وپسر همینطور می رود به رئیس مربوطه می گوید که پدرم اینجا نمی آیند وچنین می گویند، ومسئول پرونده که ازاین پیام تعجب می کند جریان را به رئیس منطقه می گوید ورئیس منطقه با تعجب می گوید من باید این شخص جسور را که درگوشه ای نشسته وجرأت گفتن چنین حرف هایی را دارد ببینم. وروزی اول صبح رئیس منطقه با یک نفر دیگر به اتفاق برادرم به درب منزل آمده ودق الباب نمودند وحقیر درب را باز نمودم وخبر آمدن آنها را وقصد ملاقات با پدرم را به ایشان دادم. پدر با کمال خونسردی که نشسته بودند ویک کلک آتش که در کنارش یک قوری کلوائی چینی و در پای کلک یک انبار و دو عدد استکان نیز بود و طرف راستشان چند عدد کتاب و مشغول مطالعه بودند گفتند : بگو بیائید داخل و من پیام را به آن ها رساندم و برادر به اتفاق آن ها وارد منزل و رئیس داخل اتاق شد و چون وارد شد مانند یک سرباز که مواجه می شود با مافوق خودش چنان پا ها را به هم کوبید و دستش را بالا برد و ادای احترام نمود و چند لحظه ایستاد و به پدرم نگاه می کرد. پدرم در یک جمله گفتند اگر چای میل دارید بنشینید، و او دست خود را پائین آورد و کلاهش را از سر برداشت و خداحافظی نمود و عقب عقب از اتاق خارج شد و با یک سکوت مبهمی از خانه خارج شد و بابرادر به سوی منطقه روان شدند و به مجرّد ورود در منطقه (پادگان) دستور صدور معافی را داد. (سال 1328)

بلی در آن زمان که سکوت و خفقان و وحشت دستگاه حاکمه همه جا را فراگرفته بود ایشان در برخورد ها و مجالست ها به هر شکلی مخالفت و انزجار خود را با رژیم اظهار می نمودند و در اذهان دوستان خود تزریق می نمودند و هر وقت خبر جدیدی از رژیم یا شاه می شنیدند می گفتند « لعنت الله علیهم » و بعضی وقت ها می گفتند: کجاست آن شیر بچه اصفهانی کسروی کش « لا حول ولا قوّة الّا بالله » .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط جواد عادل  |